محمد میرزا کاشف السلطنه (پدر چای ایران)

آقا محمدخان قاجار قوانلو که بعدها ملقب به "کاشف‌السلطنه" شد و شهرت "چایکار" را برای خود انتخاب کرد، آخرین فرزند اسدا... میرزا نائب‌الایاله و جهان‌آرا خانم، ملقب به عزیز السلطنه بود. او در اول فروردین 1244، مطابق با شنبه سیزدهم محرم 1281 و برابر با بیستم مارس 1865 در تربت حیدریه دیده به جهان گشود.
پدرش اسدا... میرزا، فرزند سیف‌الملوک میرزا، ملقب به ظل السلطنه است که خود فرزند علی شاه ظل السلطان بود. مادرش جهان‌آرا خانم، اولین فرزند قهرمان میرزا پسر عباس میرزا نائب‌السلطنه است که ملقب به عزیز السلطنه می‌باشد.
محمد میرزا در نزد حسام السلطنه پس از اتمام دروس سرخانه وارد دارالفنون شد و به فراگرفتن زبان فرانسه و سایر علوم مشغول گردید تا در شانزده سالگی به استخدام وزارت امور خارجه درآمد و مدت دو سال به منشیگری میرزا نصرا... خان مشیرالدوله که نائب اول وزرات خارجه در زمان وزارت میرزا مسعود خان بود پرداخت.
حاج محمد میرزا بعد از دو سال منشیگری، با سمت دبیر دومی (1298 قمری، 1260 شمسی، 1881 میلادی) عازم پاریس شد.
در این سفر، حاج محمد میرزا در رشته حقوق در سوربن به تحصیل علم حقوق پرداخت و پس از اخذ پایان‌نامه لیسانس، به مدت یک سال به تحصیل در رشته حقوق اداری مشغول گردید و در سال پنجم اقامت خود در پاریس به رتبه نائب اولی سفارت ارتقاء یافت.
در سال 1306 قمری (1889 میلادی) که ناصرالدین شاه قاجار برای بار سوم به اروپا سفر کرد، در پاریس بنا بر تقاضای احتشام السلطنه میرزا محمود خان که برادر زن ناصرالدین شاه بود، با موافقت ناصرالدین شاه، نامبرده به عنوان مترجم دکتر فوریه که تازه استخدام شده بود، همراه کاروان شاهانه شد و به تهران مراجعت کرد و پس از هشت سال اقامت و مأموریت و تحصیل به ایران بازگردید.
بعد از مدتی حاج محمد میرزا، خانم گوهر گرانمایه، دختر میرزا رضاخان مؤید السلطنه گرانمایه را به نامزدی خود برگزید و چون ابوالفتح میرزا مؤید الدوله، پسر حسام السلطنه فاتح هرات به حکومت خراسان منصوب شده بود، حاج محمد میرزا را از جانب خود به نائب‌الایالگی تربت حیدریه منصوب می‌کند. تمام این وقایع در سال 1310 قمری (1272 شمسی، 1893 میلادی) اتفاق افتاد.
ناصرالدین شاه که در اثر حوادث سوء دستپرداخت دولت انگلستان از سوء قصد عده‌ای بابی جان سالم به در برده و رویه استبداد درپیش گرفته بود، رفتار جدیدش در اشخاص دنیادیده و تحصیل‌کرده اروپا که علاقه‌مند به حکومت پارلمانی به سبک اروپا بودند، تأثیر بدی کرده، شروع به مخالفت با شاه و دستگاه او می‌کنند که کاشف‌السلطنه هم در زمره این گروه به نشر افکار آزادیخواهی پرداخته و به شبنامه‌نویسی هم می‌پردازد. وقتی خبرش به گوش ناصرالدین شاه می‌رسد، حکم دستگیری او را می‌دهد.
از طرفی ابوالفتح میرزا مؤید الدوله به حاج محمد میرزا پنهانی خبر می‌دهد که شاه، زنده یا مرده تو را خواسته، زود فرار کن.
حاج محمد میرزا ابتدا از تربت به ملک خود در نیشابور می‌رود و پنهان می‌شود تا این‌که قوای نظامی دولتی، نیشابور را در محاصره درمی‌آورند و طی یک زد و خورد، چند نفری از اهالی آن‌جا کشته می‌شوند.
محمد میرزا با عجله بار سفر بسته به روسیه فرار می‌کند و از روسیه هم به ترکیه عثمانی می‌رود و در اسلامبول، تجارتخانه فروش فرش و عتیقه دائر می‌کند. او در ضمن با ایرانیان مقیم عثمانی و مخالفین حکومت استبدادی آشنایی پیدا می‌کند و به این ترتیب روزگار می‌گذراند.
چون در عثمانی هم ناصرالدین شاه از تعقیب حاج محمد میرزا دست‌بردار نبود و از دولت عثمانی تقاضای استرداد او را کرده بود، کاشف‌السلطنه بار دیگر روانه فرانسه گردید و آن‌قدر در آن‌جا ماند که ناصرالدین شاه به قتل رسید و مظفرالدین شاه به سلطنت رسید و بار دیگر کاشف‌السلطنه به ایران مراجعت کرد.
در سال 1313 قمری (1274 شمسی، 1895 میلادی) حاج محمد میرزا که سی سال داشت، با نامزدش خانم گوهر گرانمایه ازدواج کرد و چون از طرف میرزا محسن خان مشیرالدوله به سمت ژنرال کنسولی ایران در هند مأمور شده بود، به سال 1314 قمری عازم مسافرت به محل مأموریت خود گردید. در آن هنگام تقریباً تمام مأموریت‌های وزرات خارجه در بالاترین حد مقام آن زمان، یعنی وزیر مختاری بود و هنوز در حد سفیر مأمور به جایی نمی‌فرستادند، مگر به صورت فوق‌العاده و یا در عثمانی، که برای ایران بسیار اهمیت داشته است.
در این سفر، حاج محمد میرزا همراه با گرانمایه خانم از طریق سرخس و عشق آباد و گذشتن از دریای خزر با کشتی و از طریق عثمانی به بغداد و کربلا می‌روند و چون در هندوستان مرض طاعون به شدت شایع بوده، مدتی در کربلا اقامت می‌نماید و با معلم شروع به آموختن زبان انگلیسی می‌کند. در این زمان، حکیم الممالک والی، پدربزرگ مادری خانم گوهر گرانمایه برای زیارت به کربلا رفته بود. پس از مدتی اقامت نزد ایشان، حاج محمد میرزا و گرانمایه خانم و خدمه همراه را از همان طریقی که ذکر شد به ایران مراجعت می‌دهد و خود به سمت مأموریت حرکت می‌کند تا به بمبئی وارد شود.
این قسمت را او از طریق نامه‌های گزارشی که به وزیر خارجه وقت ـ مشیرالدوله ـ نوشته، به‌طور کامل شرح داده است: "پس از مدتی اقامت در بمبئی، چون نائب السلطنه وقت، لرد کرزن و تمامی هیأت‌های نمایندگی ممالک مختلف به محل تابستانی در سیملا در دامنه هیمالیا رفته بودند، او نیز به سیملا نقل مکان کرد و در هتلی اقامت گزید که در آن‌جا هم دفتر کار سفارت را دائر نمود و هم برای محل اقامت خود در آن هتل جای گرفت.
نظر به این‌که بعضی از ملاکین و تجار ایرانی طرف معامله با هند، بارها تقاضای تخم چای کرده و آن را وارد کرده، ولی نتوانسته بودند به‌عمل بیاورند و همچنین مظفرالدین شاه قاجار چند بار تخم چای خواسته و دستور داده بود در ملک شخصی‌اش بکارند و باز نتیجه نداده بود، در ملاقات کاشف‌السلطنه قبل از سفر هند او را تشویق کرده بود که تخم چای و متخصص پرورش چای به ایران بفرستد.
سرانجام در مکاتبات رسمی به وزیر خارجه وقت دستور داده شد که حاج محمد میرزا خود تخصص لازم را کسب کرده، در ایران به کار زراعت چای و تهیه آن بپردازد.
از این‌رو، او از بدو ورود به هند تمامی کوشش خود را به‌کار برد و از ابتدا شروع به مطالعه در مراکز و کارخانه چای نمود تا سه ناحیه را در هندوستان پیدا کرد که مناسب کشت چای است: یکی در شمال (در دره‌های دارجلینگ) و در آسام و نیز در مزارع کانگرا در ناحیه پنجاب،
یک ناحیه کوهستانی در وسط هند که شمال کلکته بوده و یک ناحیه جنوبی در سیلان که در حال حاضر به‌جای سیلان، سریلانکا نامیده می‌شود و مستقل است.
به دلیل این‌که مزارع کانگرا قدیمی‌تر و زراعت چای در آن ناحیه به حد کمال رسیده بود و معروفترین کارخانه‌های چایسازی در آن ناحیه بود، آن محل را برای تحصیل انتخاب نمود و در فصل پاییز که فصل چایکاری شروع می‌شد، به عنوان یک تاجر آماتور فرانسوی که علاقه‌مند به یاد گرفتن تفننی این فن می‌باشد، شروع به کار کرد. دلیل این کار این بوده که فن چای را کاری سری و انحصاری می‌دانستند و حاضر نمی‌شدند کسی آن را یاد گرفته و در سطح وسیع به آن عمل کند. از فرستادن تخم چای و نهال آن در خارج از هند مضایقه‌ایی نداشتند، ولیکن از یاد گرفتن این تخصص شدیداً ممانعت می‌کردند. در هر صورت حاج محمد میرزا تا آخر دوره و گرفتن گواهینامه خیلی خوب از عهده برآمد و نگذاشت احدی بفهمد او یک دیپلمات ایرانی است که در واقع مأموریت وی عمدتاً آموختن زراعت و به‌عمل آوردن چای است.
در پایان دوره، حاج محمد میرزا یا (تاجر فرانسوی) از آقای تامپسون انگلیسی که رئیس کل مؤسسه در کانگرا بوده، گواهینامه چایکاری را می‌گیرد که چگونگی عمل و تحصیل و آموزش او را عالی توصیف کرده بود. به همین منظور و برای تمرین بیشتر در نزدیکی سیملا مزرعه‌ای اجاره نمود و در آن‌جا به چایکاری اشتغال ورزید. آن‌گاه پس از اولین برداشت، اشخاص مهم را دعوت می‌کند و با چای محصول زحمات خودش از آنان پذیرایی می‌کند که بسیار مورد پسند واقع می‌شود.
کاشف‌السلطنه به بیشتر نقاط هندوستان سفر کرد و با امرای محلی یا راجه‌ها روابط خوبی برقرار کرده بود. در ضمن سفر و سیاحت، روزی پیش مرتاضین می‌رود و یکی از آن‌ها به او می‌گوید: که خداوند به تو دختری خواهد داد که نام او را آفتاب و ماه خواهی نهاد.
حاج محمد میرزا قبل از مراجعت به ایران، مقدار زیادی تخم چای، به‌علاوه چهار هزار گلدان نهال چای و قهوه و تخم کنف، دارچین، فلفل، میخک، هل، انبه، گنه‌گنه، کافور، ریشه زردچوبه، زنجبیل و ... خریداری می‌کند که در ایران امتحان نماید (هزار عدد از آن گلدان‌ها از انواع مختلف چای و هزار گلدان نمونه قهوه و فلفل بوده است و لازم به ذکر است، دستور کشت و عمل کردن آن‌ها را هم شخصاً می‌نوشته و یاد می‌داده است).
حمل این مقدار تخم و بذر، حتی امروز و با وسایل حرکتی مدرن ما کاری تقریباً غیرممکن است، چه رسد به نود سال پیش که از دامنه هیمالیا با ترن به بمبئی و با کشتی به بوشهر و با قاطر از بوشهر تا تهران باید این مسافت طی می‌شده و تازه روزی که این نهال‌ها را به تهران رسانده و به ارک شاهی به حضور مظفرالدین شاه برده، فصل گل نهال‌ها بوده و اغلب غرق گل بوده‌اند.
هیچ چیز باعث چنین همتی نمی‌توانست باشد، مگر عشق به مردم ایران و علاقه مفرط به بهبود وضع اقتصادی کشور.
به اشتباه معروف است که کاشف‌السلطنه تخم چای را در عصای خود پنهان کرد و به ایران آورد که دروغ محض است و ساخته و پرداخته سیاست انگلیس که خواسته بودند کاشف‌السلطنه را قاچاقچی معرفی کنند.
همچنین در کتابی دیده شده است که در قرن نوزدهم یک نفر انگلیسی از معادن الماس آفریقا به‌طور قاچاق مقداری الماس در عصایش پنهان کرد و به انگلستان برد!
طبق اسناد و شواهد که موجود می‌باشد، کاشف‌السلطنه چهار هزار نهال و چیزهای دیگر را که گفته شد در هند رسماً خریداری کرد و به ایران آورد. در ضمن این اجازه را هم با اطلاع دولت انگلیس به او دادند. چون فکر می‌کردند موفقیت او محال است و مانعی ندارد و بعد که دیدند او در کارش موفق است و خطری برای صادرات چای انگلیس می‌تواند محسوب شود، خودش را از بین بردند.

آغاز کشت چای در ایران
بازگشت به تهران و ارائه نهال و بذر به عنوان رهآورد سفر در تاریخ هفتم رجب 1318 (برابر با دهم آبان 1279 خورشیدی، دوم نوامبر 1900 میلادی) بود و بعد از مدت کمی، مظفرالدین شاه به حاج محمد میرزا، لقب کاشف‌السلطنه داد و امتیاز کشت چای در تمام نقاط ایران را به او اعطاء کرد (تاریخ این موضوع شوال 1318 است). قبل از مرحوم کاشف‌السلطنه، چای برای اولین بار در ایران توسط حاج محمد اصفهانی در سال 1302 در عصر ناصرالدین شاه کشت شد و لیکن پیشرفتی نکرد و موفقیتی در زراعت آن حاصل نگردید.
ابتدا اعیان و ملاکین گیلان به‌خاطر ملاحظات و توهمات مختلف حاضر نمی‌شدند که به او زمین اجاره بدهند و به این ترتیب، مقداری نهال و تخم چای فاسد شد و از بین رفت. او به حدی امیدش مبدل به یأس شده بود که نزدیک بود از عمل چایکاری منصرف شود. سرانجام با کمک مأمورین دولتی موفق به یافتن زمین مناسب شده و شش جریب زمین از اراضی ملکی میرزا کاظم خان نائب‌الوزاره در چاهانه سر یا چهارخانه سر (کاشف‌السلطنه این زمین را باغشاه نامید) که بر سر راه قدیم لاهیجان به لنگرود بوده اجاره کرد و قطعه زمینی هم از اراضی تنکابن ملک محمد ولی خان سپهسالار تنکابنی که پدر شوهر خواهر کاشف‌السلطنه هم بود گرفت و برای اولین بار در این دو قطعه زمین شروع به کشت چای کرد و این در سال 1319 قمری، مطابق با 1280 خورشیدی و 1901 میلادی می‌باشد.
کم‌کم بعد از شش سال، نواحی کشت چای افزایش یافت و کاشف‌السلطنه چای بسیار ممتازی با رنگ و طعم و عطر بسیار خوب به‌عمل آورد و امیدوار بود که با توسعه بیشتر آن، ایران را از واردات چای و صرف پول برای خرید آن از خارج بی‌نیاز کند و حتی اگر ممکن شد، مازاد چای را به خارج صادر نماید و بفروشد.
او معتقد بود که ایران برای قند و چای و نفت سفید نباید پولی صرف کند و این سه قلم را وارد کند، بلکه باید خود او از ایران این سه قلم را به‌دست بیاورد.
برای هر بار سفر به لاهیجان و مراجعت، چون اتومبیل و جاده مناسب نبود، از راه‌های کوهستانی و با اسب و قاطر، منزل به منزل می‌رفتند که حدوداً یک ماه طول می‌کشید. کاشف‌السلطنه و خانواده او هر بار ماه‌ها در لاهیجان می‌ماندند. حتی یک بار یک سال تمام آن‌جا ماندند که از کشت تا چیدن و خشک کردن و بو دادن چای، همه را با نظارت خود و تعلیم صحیح به چایکاران بیاموزد.

فرزندان کاشف‌السلطنه
کاشف‌السلطنه دارای پنج فرزند (دو پسر و سه دختر) بود. به‌طور مختصر در مورد هریک توضیحی خواهیم داد.
1- مهرماه خانم: در 21 آذرماه 1280 خورشیدی مطابق اول ماه رمضان 1319 قمری به دنیا آمد. این خانم همان فرزندی است که مرتاض هندی پیش‌بینی کرده بود پدرش صاحب دختری به نام آفتاب و ماه خواهد شد. در دوازده سالگی، احمد شاه به او لقب "مهر الملوک" داد و او بعدها همسر علیقلی خان سپاهی (دنبلی، ملقب به مهندس الدوله) شد که مهندس پلی‌تکنسین از پلی‌تکنیک زوریخ بود و در سال 1913 فارغ‌التحصیل شد. او از شاگردان آلبرت انیشتین بود. مهرماه خانم در هفتم اردیبهشت سال 1350 درگذشت.
2- گلی خانم: در هفتم مهرماه 1284 خورشیدی، مطابق بیست و نهم رجب 1323 قمری به دنیا آمد و بعدها با پسرعموی خود عباس میرزا سالور ـ قاجار قوانلو ـ پسر محمدحسن میرزا و نفیسه خانم (دختر شاهزاده عبدالصمد میرزا عضدالدوله، برادر ناتنی ناصرالدین شاه و رئیس ایل قاجار) ازدواج نمود. گلی خانم در تابستان 1357 درگذشت.
3- نریمان میرزا: در سال 1287 خورشیدی، مطابق با 1327 قمری به دنیا آمد و در همان سال به سبب غفلت دایه در هشت ماهگی از بلندی افتاد و درگذشت.
4- قهرمان میرزا: در بیست و نهم اسفند 1288 خورشیدی، مطابق با هشتم ربیع‌الثانی 1328 قمری متولد شد و بعدها با نوه پسری محمود خان فومنی، داماد فتحعلی شاه و ملقب به "سرتیپ" و "مدیرالسفرا" به نام خانم نصرت ملک محمودی ازدواج کرد. قهرمان میرزا در تابستان 1363 درگذشت.
5- گوهر ملک: آخرین دختر و فرزند کاشف‌السلطنه می‌باشد که در پانزدهم اسفند 1290 خورشیدی، برابر با پانزدهم ربیع‌الاول 1330 قمری به دنیا آمد که پدرش بیش از چهار ماه بود که از ایران به حج و از مکه به اروپا رفته بود. خانم گوهر ملک بعدها همسر حسین مصدقی شد. همسر او سروان ارتش و تحصیل‌کرده (سن سیر) بود که در اوان جوانی درگذشت و گوهر ملک به همسری برادر او هدایت‌ا... مصدقی درآمد که در رشته حقوق در پاریس تحصیل کرده بود و هر دو فرزندان حاج محسن مصدق‌الممالک بودند که از نمایندگان دوره دوم مجلس و نماینده ملایر و نهاوند و دولت آباد و تویسرکان بود.
آخرین اطلاعاتی که داریم، هم‌اکنون گوهر ملک در کنار همسرش در تهران سکونت دارد و هر از چندگاه با وجود کهولت سن به مناسبت‌هایی سفر به خطه گیلان می‌نماید و با گشت و گذار به شهر لاهیجان و زیارت آرامگاه پدرشان، از نزدیک حاصل زحمات آن بزرگمرد را مشاهده می‌کنند. این حضور برای مردم مهمان‌نواز گیلان زمین، مخصوصاً اهالی شهر لاهیجان بسی افتخار است که میزبان آخرین فرزند یادگار پدر چای ایران باشند.

همسران کاشف‌السلطنه
1- گرانمایه خانم: همسر اول کاشف‌السلطنه که پنج فرزند مذکور از دامان او هستند. پس از دو هفته از زایمان آخرین فرزند، حالش نامساعد می‌گردد و با تمام کوششی که پزشکان آن زمان در بالینش انجام می‌دهند، در دوم فروردین سال 1291 خورشیدی، مطابق دوم جمادی‌الثانی 1330 قمری دیده از جهان فرو می‌بندد.
کاشف‌السلطنه ضمن دریافت آخرین نامه همسرش و پس از آن، تلگرام خبر درگذشت او فوراً از پاریس به سوی ایران حرکت می‌کند و پس از گذشت هفت ماه و نیم از فوت همسرش به تهران می‌رسد.
2- همسر دوم: پس از درگذشت همسر اول، با امیرزاده خانم محمودی، ملقب به مفتخرالسلطنه، دختر محمود خان فومنی، معروف به سرتیپ و مدیر السفراء، نوه هدایت خان فومنی که امیر گیلان و مادرش (ملکزاده خانم و لقبش زینت‌السلطنه بود و ملکزاده دختر ملک سلطان خانم، خواهر ناصر خان ظهیرالدواله دولو است) دختر فتحعلی شاه بود، ازدواج کرد. این خانم قبلاً هم شوهر کرده بود و همسرش فوت نموده بود و بعد که همسر کاشف‌السلطنه شد، فرزندی نیاورد. او فرزندان کاشف‌السلطنه را چون فرزندان خود و نوه‌ها را چون نوه خود صمیمانه دوست داشت و به آنان محبت می‌کرد.

دیگر خدمات کاشف‌السلطنه
1- اولین شهردار تهران (به سبک مدرن) در دوران استبداد صغیر محمدعلی شاه (با فرمانی که از جانب مجلس شورای ملی صادر گردید).
2- چاپ کتاب "کتابچه قانون بلدیه" در مطبعه شاهی در سال 1325 قمری که در آن، وظایف شهرداری و مأمورین آن به تفضیل آمده و تشکیل انجمن‌ها و دوائر مختلف و وظایف هر مأمور در شغل محوله بیان شده است.
از دیگر خدمات او می‌توان اشاره کرد به: نامگذاری خیابان‌ها و کوچه‌های تهران، شماره‌گذاری منازل، روشنایی خیابان‌ها با چراغ برق، ترتیب رساندن آب آشامیدنی به خانه‌ها با گاری بشکه‌دار، اداره پلیس، سرویس درشکه اسبی کرایه برای استفاده عموم، برنامه رفتگری و نظافت معابر و آب‌پاشی خیابان‌ها برای فرونشانیدن گرد و غبار است.
از دیگر کارهای او در سمت شهردار بودنش، چراغانی مجلس و آتش‌بازی بود.
دوران شهرداری او فقط یک سال طول کشید و چون پیشرفت دلخواهی در امور بلدیه یا شهرداری ندید، از این شغل استعفاء کرد.
بعد از این، در زمان وزرات سعدالدوله به اقتضای احتیاج، وزرات خارجه از کاشف‌السلطنه دعوت به‌عمل می‌آورد که تصدی امور محاکمات وزرات خارجه را به عهده بگیرد که او یک سال در این شغل می‌ماند.
برای بار دوم، مدتی در سمت کنسول ژنرال عازم هند می‌شود. در مراجعت به تهران (1326 قمری) به تصدی امور محاکمات وزرات امور خارجه مشغول می‌شود و به مخالفت علنی با دستگاه محمدعلی شاهی و استبداد او برمی‌خیزد. چون خطر نزدیک می‌شود، قبل از به توپ کشیده شدن مجلس از طریق رشت عازم سفر مکه و ادای مناسک حج سال (1329 قمری، مطابق با 1290 خورشیدی) می‌شود که در آخر پاییز واقع شده بود.

پایان کار کاشف‌السلطنه، پدر چای ایران زمین
کاشف‌السلطنه که با فرمان مظفرالدین شاه امتیاز کشت چای را در همه ایران داشت، در این زمان تحت نظام جدید اداری و مملکتی از طرف وزارت فوائد عامه به ریاست سازمان چای تعیین شد و او با تمام اشکالات و کارشکنی‌هایی که از اولین مرحله تا آخر عمر با آن روبه‌رو بود، به کار چایکاری و تعلیم و توسعه آن ادامه داد. در آن هنگام، مزارع چای در آستارا، تنکابن، طوالش، لاهیجان، مازندران و استرآباد دائر و مورد بهره‌برداری بود.
همچنین متخصصین چایکاری که از چین استخدام کرده بود، به نام‌های "تنگ خی تسویا هایی چو" که بعد از تشرف به اسلام و رفتن به حج، به نام حاجی محمد مشهور شد و "درونری" به نام حاجی علی و "شوتنگ چی با سیفانچی" به نام حاجی حسن و "یوان چی" که زود فوت کرد (گویا در آخرین سفر، یوان چی هم در ماشین همراه کاشف‌السلطنه بوده که کشته شده و در پایین مقبره کاشف‌السلطنه دفن گردیده است) که برادرزاده‌اش "ایپ موچن" به نام حاجی حسین ایراندوست تغییر نام دادند.
هرکدام از آن‌ها در شانگهای با مقرری ماهانه چهل تومان نقره به استخدام کاشف‌السلطنه درآمدند و تا سال 1342 خورشیدی مشغول به کار بودند.
این چهار نفر، ضمن تشرف به دین اسلام، به حج تمتع رفته و هر چهار نفر همسرانی ایرانی گرفتند و صاحب فرزاندانی شدند که الآن نوادگان آن‌ها حتماً حیات دارند.
تا سال 1342 خورشیدی، هایی چو یا حاجی محمد در رشت، درونری یا حاجی علی و سیفان چی یا حاجی حسن هر دو در دانشکده کشاورزی کرج، وایپ موچن یا حاجی حسین ایراندوست در لاهیجان به کار اشتغال داشتند.
حاج حسین ایراندوست از همسر ایرانی خود شش فرزند دارد و بعد از دوران بازنشستگی باز هم به عنوان متخصص در یکی از کارخانه‌های شمال کار می‌کرد (وی همیشه افتخار می‌کرد که تمام متخصصین ایرانی چای، تربیت‌شده او هستند و عقیده داشت که برای بهبود کیفیت باید هر کارخانه، چای خود را بسته‌بندی کرده و به بازار عرضه کند تا از روی رقابت، بهتر شدن چای و حتی عالی‌شدن آن میسر شود).
کاشف‌السلطنه با تمام بار و ماشین‌آلات چای و همراهان از بمبئی با کشتی به مقصد بوشهر حرکت کرد و در آخرین روزهای اسفند 1307 خورشیدی در بوشهر پا به خاک ایران گذاشت و با اشتیاق این‌که در هنگام حلول سال نو بتواند در کنار فرزندان و اعضای خانواده خود باشد، از بمبئی کارت پستالی برای آخرین فرزند خود (مهرماه خانم) نوشت و فرستاد که تاریخ آن، دهم آذر 1307 خورشیدی است و این، آخرین نوشته او بود.

کشته‌شدن کاشف‌السلطنه
در بوشهر، امان‌ا... میرزا جهانبانی که فرمانده قشون آن نواحی بود، به اصرار زیاد می‌خواست کاشف‌السلطنه را چند روزی در بوشهر نگاه دارد، ولی او حتی به یک شب ماندن هم راضی نبود، چون نهال و تخم چای و ماشین‌آلات همه را با قاطر به شیراز گسیل داشته بود و می‌گفت باید زود به شیراز برسد تا آن‌ها خراب نشوند.
و به این ترتیب، اتومبیلی از کمپانی زیگلر با راننده عرب و یک اتومبیلی دیگر برای همراهان اجاره کرد و ساعت یازده صبح از بوشهر به سمت شیراز حرکت نمودند. در اتومبیل اول، کاشف‌السلطنه در صندلی جلو (پرتیوا) و یک امنیه ژاندارم در صندلی عقب و پشت راننده نشسته بودند. در اتومبیل دوم، هر چهار نفر چینی سوار می‌شوند و هشت صندوق لوازم شخصی کاشف‌السلطنه و سوغات و ... در آن بود.
در گردنه ملو که بین دالکی و کنارتخته می‌باشد، اتومبیل آن‌ها به دره پرت شد. کاشف‌السلطنه و آن ژاندارم در همان لحظه کشته می‌شوند. اما راننده و پرتیوا با زخم مختصر در شیراز معالجه سرپایی می‌شوند و رئیس کمپانی زیگلر، راننده عرب را برداشته و می‌روند. دیگر هیچ اثری از این راننده یافت نشد و او که شاهد معتبری در این حادثه بود، گویی آب شده و به زمین فرو رفته!
مرحوم سرهنگ همایون در آن وقت فرمانده لشکر فارس بود و در شیراز شاهد حضور این واقعه تلخ بوده است.
ابهامات در مورد کشته‌شدن کاشف‌السلطنه و شایعات این‌که نفر عقب او، یعنی پرتیوا با گلوله او را کشته و بعد اتومبیل او را پرت کرده‌اند تا به امروز نه‌تنها به شدت خود باقی است، بلکه غیر از این نمی‌تواند باشد که شخص مشکوکی چون پرتیوا که مأمور پلید انگلیس بود او را کشته و به کمک راننده اتومبیل را به دره پرت کرده است (هنگام دفن کاشف‌السلطنه، دو نفر کارگری که او را در آرامگاهش نهادند، جای یک گلوله را در شقیقه او دیده بودند).
متأسفانه در زمان این حادثه، مهرماه خانم به همراه همسرش که در خراسان مأموریت داشت، در مشهد بودند. قهرمان میرزا مشغول تحصیل در خارج از ایران بود و خانم گوهر ملک، دختر مدرسه بود و گلی خانم مشغول بچه‌داری از طفل نوزاد. خلاصه هیچ‌کس نبود که فوراً به تحقیق درباره این حادثه بپردازد. حتی لوازم شخصی و مقداری سوغات و دفتر یادداشت و پول و هر آن‌چه که همراه او بوده، به عوض تحویل به ورثه، در تهران به وزارت فوائد عامه برده و در مقابل مطالبه ورثه، حتی یک برگ کاغذ هم از این امانت که برای خانواده وی ممکن بود روشنگر چیزی باشد و در هر صورت یادگار بود و ارزش عاطفی داشت، پس ندادند.
طبق وصیت کاشف‌السلطنه، خانواده‌اش جنازه او را به لاهیجان حمل می‌کنند و در سر تپه‌ای به وسعت هزار متر که به این منظور در زمان حیاتش در ضلع جنوب غربی لاهیجان به فاصله کمی از جاده اصلی خریده بود، به خاک می‌سپارند.

نکته‌ای در مورد مرگ مشکوک کاشف‌السلطنه
نورآقا فلاح‌چای (بصیر التجار)، فرزند سیدمهدی فلاح‌چای (بصیر التجار) که مرحوم کاشف‌السلطنه در بدو ورود به شهر لاهیجان با ایشان معاشر می‌شود و مواظبت از مزارع چای را به ایشان واگذار می‌کند و بعدها کل زمین‌های زیر کشت چای را تماماً در اختیار ایشان می‌گذارد، یکی از معمرین شهر لاهیجان است.
ایشان درخصوص چگونگی محل دفن کاشف‌السلطنه چنین فرمودند: "روزی مرحوم کاشف‌السلطنه، کارگری را فرستاد دنبال پدرم که چند کارگر بفرستد بالای تپه. خودش هم از اداره آمد بالای تپه ـ که اکنون آرامگاه اوست ـ ایستاد. حدود پنجاه کارگر با داس و بیل رفتند آن‌جا و به دستور کاشف‌السلطنه شروع کردند آن‌جا را صاف و هموار کردن و حصیر آوردند و مرحوم کاشف‌السلطنه به پدرم فرمود ناهار را همین‌جا میل می‌کنیم. سپس دفتری بیرون آورد و وصیت کرد که من هرجا فوت کردم، مرا بیاورید این‌جا دفن کنید. بعد از ناهار خداحافظی کرد و به سفر هند و چین و ژاپن به منظور مطالعه بیشتر و ترقی بهبود زراعت وضعیت چای و آوردن متخصص چایساز چینی رفت. بعد از مدت‌ها خبر آوردند که کاشف‌السلطنه در مراجعت به تهران به دره پرت شد و فوت کرد. پدرم بلافاصله تلگرامی از طرف اهالی لاهیجان به مرکز نمود که بعد از آن، جسدش را به لاهیجان آوردند و در جوار بقعه آقا سید حسین ـ نزدیک محل دفن کاشف‌السلطنه ـ مرحوم شیخ رسول انصاری لاهیجانی بر آن نماز خواند. سپس رئیس شهربانی آمد پدرم را برد کنار و گفت: تنها چهار نفر جهت تدفین به بالای تپه بروند و آن‌گاه دور تا دور تپه را پاسبان‌ها محاصره کردند. چهار نفر که یکی عمویم بود، شروع کردن به کندن قبر، که به علت سنگلاخ بودن مکان، بسی دشوار بود. بعد جنازه کاشف‌السلطنه را آوردند داخل قبر نهادند که مرحوم شیخ جعفر انصاری سر کفن را باز کرد تا تلقین بخواند که جای گلوله را در سر کاشف‌السلطنه مشاهده کرد و آمد به پدرم گفت که او طی تلگرافی قضیه را به اطلاع مسئولان رساند."
آن‌گاه درخصوص تأسیس آرامگاه کاشف‌السلطنه گفتند: "در زمان احمد حسین عدل ـ مدیرکل کشاورزی ـ یک پنجم برگ سبز چای که تحویل کارخانه (شرکت اختیو) بود ـ که یکی در لاهیجان و دیگری در فومن بود ـ بابت سهام کشاورزان چای کنار گذاشته می‌شد که طی چندین سال در حدود یکصد و چند هزار تومان اضافه آمد. پدرم ضمن دعوت از تمام سهامداران در منزل خویش، از آنان خواست تا با رضایت خودشان و با نظارت فرمانداری به تأسیس آرامگاه کاشف‌السلطنه بپردازند. همگی از این کار استقبال کردند و پول‌هایشان را برای این کار بخشیدند و طی صورتمجلسی، هیأت تأسیس و ناظر انتخاب شد و با مهندس غفور گنجه‌ای که به‌طور رایگان فعالیت می‌کرد، شروع شد و بعدها صورت تکمیل به خود گرفت."
در روزنامه اطلاعات دوم فروردین 1308 خورشیدی، چنین نوشته شده است: "آقای کاشف‌السلطنه (چایکار) از بوشهر به وسیله اتومبیل کمپانی زیگلر عازم شیراز گردید و در کتل ملو ]که بلو حروفچینی شده[ بین دالکی و کنار تخته، غفلتاً اتومبیل پرت شده، آقای کاشف‌السلطنه و یک نفر امنیه بلافاصله فوت می‌نمایند. پسر موسیو پرتیوا که همراه بود و همچنین شوفر اتومبیل مجروح می‌شوند. جنازه امنیه را در کنار تخته دفن و برای دفن جنازه کاشف‌السلطنه از شیراز اتومبیل خواسته شد. مجلس ترحیم در مسجد سپهسالار ناصری منعقد می‌گردد."

سخن آخر
کاشف‌السلطنه از رجال تحصیل‌کرده و علاقه‌مند به توسعه و ترقی اقتصاد ایران بود. او مردی بود آزادیخواه، انسانی بود صحیح‌العمل و ایثارگر. قلبی مهربان داشت و دوستان فراوان که همه از صمیم قلب اعمال او را تحسین می‌کردند.
در زمینه سیاسی، فعالیت چشمگیری داشته که مقدار زیادی از آن مربوط به اواخر قاجاریه می‌باشد و قاعدتاً بایستی در آرشیو مجلس و کتابخانه آن موجود باشد.
در زندگی خصوصی، مردی بود مهربان، دست و دل باز و باسخاوت، شوخ و نکته‌سنج. همسری باعطوفت و پدری دلسوز و مسئول.
او معتقد بود که فرزندان او ـ پسر و دختر ـ باید در سطح مساوی و برابر به آموزش و تحصیل بپردازند و توصیه او به همه نیز همین بود. چون معتقد بود نیمی از جامعه را که زنان تشکیل می‌دهند، اگر از لحاظ دانش و تربیت برابر با مردان نباشند، جامعه نخواهد توانست در دانش و صنعت پیشرفت لازم را بنماید و به درجه بالایی از تمدن برسد.
او دلش برای بهبود وضع مردم این آب و خاک می‌تپید و در هر فرصتی برای ترقی ایران گام برمی‌داشت.
کاشف‌السلطنه کشته شد که ایران نتواند در صنعت چای رقیبی برای هندوستان شود و سیاست بی‌رحمانه دفتر سیاسی انگلیس در هند در جایی که با منافعش برخوردی ممکن بود، به‌وجود آید. خیلی زود دست به کار شد که حریف را از بین ببرد، زیرا کاشف‌السلطنه با علاقه‌مندی بسیار تا آخرین روز زندگی با کوشش برای بهتر شدن محصول چای و رسیدن آن به حد قابل صدور، دقیقه‌ای به خود اجازه آرامش نداد.
روانش شاد و نامش همیشه جاوید باد.

منابع
1- نام‌ها و نامدارهای گیلان، جهانگیر سرتیپ‌پور
2- روزنامه کیهان، ۲۲/۳/۱۳۴۲
3- تاریخ مشروطه، ملک‌زاده
4- روزشمار تاریخ ایران، باقر عاملی
5- تقویم صد و ده ساله، نشریات اداره کل آمار
6- سه سال در ایران؛، دکتر فوریه
7- یادداشت‌های مربوط به سفر کاشف‌السلطنه
8- کاشف‌السلطنه پدر چای ایران، ثریا کاظمی

هدایت الله خان فومنی مشهور به اتور خان رشتی ،حاکم نامدار تالش

هدایت الله خان فومنی معروف به " اتور خان رشتی ، فرزند جمال و از نوادگان امیر دباج فرمانروای گیلان در دوره شاه سلطان حسین است . هدایت الله خان جد اعلای محمد باقر خان گشت رودخانی "از حاکمان مقتدر گیلان در قرن دوازدهم هجری ،دوره کریم خان زند و آغا محمد خان قاجاربود که بعداز مرگ پدرش حاجی جمال خان گشت رود خانی در سال1170هجری قمری که در نتیجه یک عداوت قدیمی توسط آقا هادی شفتی در شفت کشته شد به حکومت گیلان رسید. .
مقر هدایت الله خان در منطقه ی فومن در روستای گشت (محدوده پشت کارخانه ی چای امیر حشمتی) ودارالاماره اش نیز در رشت قرار داشت .نامبرده حدود 28سال بااقتداربر گیلان وغرب مازندران حکومت کرد ، تا اینکه سرانجام در ربیع الاول سال 1201هجری قمری در طی جنگی با قوای آغامحمد خان در حال فرار با کشتی در محدوده میان پشته انزلی به سوی بادکوبه (باکوی فعلی) یا لنکران آذربایجان بود که باتیرتفنگ یکی از افراد کشته شد وسربریده وی به طمع جایزه نزد آغا محمدخان قاجار فرستاده شد. وبا قتل وی شعله استقلال خواهی در گیلان برای همیشه خاموش گردید وی مردی مهربان، گشاده دست و صاحب ثروت بسیاری در گیلان ودر عین حال سخاوتمند وبخشنده بو د .املاک بسیاری در جوار رود ولگای روسیه داشت وچون این رود را اتل می گفتند از این رو به " اتل خان " نیز معروف بود که اتور خان تحریف شده ی آنست .
هدایت الله خان توانست شبه-استقلال گیلان را تا رسیدن آغا محمد خان به قدرت حفظ کند. گیلان تحت فرمانروایی هدایت الله که تجارت خارجی را با جذب شمار زیادی از ارامنه، روسها، یهودیان و هندیان به رشت حمایت می‌کرد، پیشرفت کرد. آنها در کاروانسراهای جداگانه می‌زیستند و تجارت می‌کردند. او با حکمرانی در یکی از بارونق ترین ایالات ایران با یک درامد سالانه قابل توجه در یک دوره طولانی ثروت زیادی به دست آورد و با سخاوتمندی زیست.
جالب آنکه از زندگانی و مرگ این امیر مقتدر دو ضرب المثل در ادبیات عامه ایران در همان زمان پدید آمد. که اینک با اندکی تغییر مورد استفاده قرار می گیرد.نخست آنکه به کسی که به اجدادو اصالت خانوادگی خود افتخار کرده و ثروت خود را به رخ دیگران بکشاند می گویند:«انگار نوه اتورخان است» دوم همانطوری که گفته شد وقتی سر هدایت خان را جدا کردند. برای بردن آن به دریار قاجار به قدری عجله به خرج دادند. که بعدها هر کسی که در کاری عجله فراوان داشته باشد میگویند:«مگه سراتورخان را آورده ای؟» یا«مگر سر آورده ای».به هر حال این خاندان چنانکه دانسته شد در اصل تالش گشت رودخانی (کمال محله)بودند که در گیلان به فومنی معروف بودند. ایشان بخشی از سال را در روستای گشت نیزاقامت داشتند و به روایتی نیز از نسل خاندان حکومتگر اسحاقوند (اسحاقیه)دردوره صفویه می باشند.بازماندگان این خاندان در اوایل دوره رضا خانی که داشتن نام خانوادگی اجباری گردید هرکدام شناسنامه ای با نام خانوادگی مختلف گرفتند که امروزه بازماندگان ایشان با نام خانوادگی :فومنی ،هدایتی ، هدایت زاده ،سرتیپ پور، ابتهاج ، گیلانشاه ، رضا (پُرفسور فضل الله رضا)،انصاری فومنی، امیر حشمتی ،محمودی بیات ،شیر دل پور، خانحاکمی ، وشمگیر، دیباج و بهبهانی (شاعره سیمین بهبهانی) و… شناخته می شوند.
گرد آوری : کادوس ماسوله رودخان با بهره گیری از آثار محقق تاریخ گیلان کیوان پندی – ویکی پدیا.

-----------------------------------------------------------------

هدایت الله خان فومنی = هدایت الله خان گیلانی = اتل خان = اترخان رشتی (به ضم اول و دوم) ، فرزند حاجی جمال خان بن آقا کمال است که آخرین امیر گیلان بود و مقر امارتش فومن و دارالاماره ای هم در رشت داشت. جدش آقا کمال معروف بود از اعقاب خاندان اسحقی است ، در دوره شاه سلطان حسین حاکم رشت بود که به دست کاظم خان شفتی به وی سوء قصد و به قتل رسید.   هدایت الله خان فومنی = هدایت الله خان گیلانی = اتل خان = اترخان رشتی (به ضم اول و دوم) ، فرزند حاجی جمال خان بن آقا کمال است که آخرین امیر گیلان بود و مقر امارتش فومن و دارالاماره ای هم در رشت داشت. جدش آقا کمال معروف بود از اعقاب خاندان اسحقی است ، در دوره شاه سلطان حسین حاکم رشت بود که به دست کاظم خان شفتی به وی سوء قصد و به قتل رسید. پس از آقا کمال ، حاجی جمال که مادرش از اعضای خاندان سلطنتی صفویه بود ، به جای پدر نشست و به سال 1162 ه.ق زمام حکومت گیلان را به دست گرفتو بر کریم خان فرزند کاظم خان (قاتل آقا کمال) دست یافت و به قتلش رسانید ، سپس مقر حکومت را به رشت منتقل کرد. در سال 1365 ه.ق محمد حسن خان قاجار که با حکومت مرکزی درگیریهایی داشت ، به رشت آمد و پس از تأئید امارت حاجی جمال خان خواهرش را به زنی گرفت و بدین طریق از طریق خویشاوندی به استظهار یکدیگر در حوادث امیدوار شدند. بعد از این واقعه حاجی جمال خان فرصتی یافت بر وسعت حوزه حکمرانیش بیفزاید. در سال 1169 به عزم زیارت بیت الله الحرام به حجاز رفت و در مراجعت بر اثر سوء قصد به قتل رسید که عامل سوء قصد به روایتی آقا رفیع شفتی برادر کاظم خان فوق الذکر و به روایتی دیگر آقا هادی شفتی معرفی شد. به هر صورت پیش از آنکه قاتلان حاجی جمال فرصت دست اندازی به حوزه فرمانروائی وی بیابند ، محمد حسن قاجار خود را به رشت رسانید و کسانی که عامل سوء قصد می دانست دستگیر و اعدام کرد و چهار ماه پس از قتل حاجی جمال ، پسر او هدایت الله خان را که کودکی بیش نبود به حکومت گیلان نامزد کرد و حاجی نقی نائب کسما را وکیل کارهای هدایت الله خان نمود که به نام هدایت خان به رتق و فتق امور بپردازد و او چنان کرد تا وقتی که هدایت خان به سن بلوغ رسید. امیر هدایت خان همین که رأساً به کار حکومت پرداخت ، افراد ذکور خانواده کاظم خان شفتی را به دست آورده و به قتل رسانید. فقط کودک خردسالی را که علی نام داشت از مرگ معاف کرد و او را حاکم شفت معرفی کرد و خود به ولایت از آن کودک اداره امور شفت را بر عهده گرفت. زمانی که کریم خان زمام امور کشور را به دست گرفت و بر محمد حسن خان قاجار چیره شد ، از خواهر امیر هدایت خان برای دومین پسرش ابوالفتح خان زند خواستگاری به عمل آورد که مورد قبول شده و مراسم و عقد و عروس بران با ترتیبات بسیار باشکوه برگزار شد(1173 ه.ق). بعد از چندی بر اثر وقوع اختلافات کریم خان لشکر به گیلان کشید و هدایت خان آماده مقابله شد و از نظر احتیاط "قلعه رودخان" را که قلعه ای مستحکم بود تعمیر و به وسایل دفاعی مجهز کرد. چندی کار به پیکار گذشت ، سرانجام به صلح انجامید و کریم خان در چنر نقطه نوابی تعیین کرد که تدریجاً تحت سیطره هدایت خان درآمدند. یکی از انان آقا معصوم معروف به "صاحب اختیار" نایب لاهیجان بود که گرانسری می کرد. امیر هدایت خان خواهر او را به زنی گرفت و پس از مدتی آقا معصوم صاحب اخنیار را به حاجتی به رشت فرا خواند که او در بین راه دچار سوء قصد شد و به قتل رسید. این واقعه بر مزاج کریم خان گران نشست و فرمان داد که قاتل آقا معصوم را پیدا کنند و مادام که کشف نشد هر ساله پانصد من ابریشم در حساب بدهی مالیاتی گیلان منظور شود. با درگذشت کریم خان موضوع خاتمه یافت و نفوذ هدایت الله خان در لاهیجان قوت گرفت. با این همه بعد از کریم خان زند ، امیر هدایت خان فومنی طرفداری خود را از علی مراد خان زند اعلام کرد ولی رابطه نیکوی مزبور به سال 1193 ه.ق به تیرگی گرائید و علی مراد خان زند ، نظر علی خان شاهسون را مأمور پیکار با هدایت خان کرد و او تا رشت رسید و بساط امر و نهی گسترد ولی به سال 1194 ه.ق امیر هدایت خان بر نظر علی خان حمله برد. باری در ناحیه آج بیشه بر قوای او غلبه کرد و او به سمت لاهیجان عقب کشید. هدایت خان به تعقیبش پرداخت و در "لیل کوه" (لیلا کوه) به او رسید و با حمله ای دیگر قوای نظر علی خان را تار و مار کرد. به سال 1195 ه.ق همزمان با درگیری با قوای علی مراد خان در جانب لاهیجان ، به قوای امیر گونه خان طارمی که در کهدم مستقر بود بود و پاسدار یکی از جناحین نظر علی خان شاهسون بود ، حمله برد و آن را درهم شکست و این کامیابی ها راه صلح و آشتی را هموار کرد تا جائی که علی مراد خان زند هیئتی به خواستگاری دختر هدایت خان به رشت فرستاد و کار به صلح و صفا انجامید.   در رمضان همان سال آغا محمد خان قاجار که سازش امیر گیلان و علی مراد زند را نوعی مواضعه بر ضد خود می دید ، لشگر به گیلان کشید. پیکارهایی روی داد که به پا در میانی میرزا صادق منجم باشی که از اکابر گیلان و مورد احترام هر دو طرف بود ، صلح و آشتی برقرار شد و آغا محمد خان به پاداش این خدمت در زمانی بعد ناحیه قاسم آباد رودسر را تیول منجم باشی مذکور کرد. هدایت خان بعد از فراغت از تعرض آغا محمد خان درصدد برآمد تا حریم امنیت خود را از جانب شرق توسعه دهد. چون مهدی بیک خلعتبری ، امیر محلی تنکابن غالباً دشمنان هدایت خان را یاری می کرد ، لاجرم بر وی تاخت و حوزه حکمرانیش را متصرف شد. (پس از کشته شدن امیر هدایت خان ، منطقه تنکابن بر حسب درخواست مهدی خان یا مهدی بیک خلعتبری از پادشاه وقت ، از گیلان جدا شد و بعداً با ضمیمه شده کلارستاق و کجور عنوان منطقه ثلاث گرفت و تحت حکومت مهدی خان درآمد). در این میان خبر رسید که محمد ولی خان نامی که از خلخال به ماسال آمده و به ریاست قبایل گسکر و طالش رسیده بود ، به خود عنوان "سلطان" داده و منشأ ستمگری هایی در ماسال شده است. هدایت خان به قتلش فرمان داد عمالش رفتند و وی را دستگیر کرده و زنده به گورش نمودند. با این مقدمات سخت و عبرت انگیز ، امیر هدایت خان توانست حاکم مستقل و بلا منازع مناطقی شود که حدّش از غرب به "رودکور" می رسید و از شرق به "نمارستاق" و همچنین به سبب تملک اراضی وسیعی در حوزه شرب ولگا که در آن روزگار اتل etel  خوانده میشد ، عنوان "اتل خان" گرفت. (در گیلان و تهران اتور otor خان تلفظ میشد). سرانجام به سال هزار و دویست هجری قمری که ستاره اقبال آغا محمد خان اوج می گرفت ، بار دیگر گیلان عرصه پیکار شد که هدایت خان بعد از پیکارهایی عقب کشید ، چون قوای آغا محمد خان از چند جانب به سوی گیلان پیش می آمدند. او به املاک خود به شکّی و شیروان شد وبعد از تکمیل و تجهیز قوای خود به گیلان تاخت و قوای آغا محمد خان را تا آن سوی رستم آباد به عقب راند و خود به دارالاماره نشست و "ایوانی خان گرجی" را با قسمتی از لشکریانش به تعقیب قوای آغا محمد خان فرستاد که او شکست خورد و پس از پیکارهایی هدایت خان از راه مرداب "پیله بازار" به میان پشته که به قلعه و بارو مجهز بود ، رسید و درصدد بود به سوی شیروان به عقب بنشیند. قضا را شبی آتش به قلعه میان پشته افتاد و فرصتی به حریف دست داد که در آن گرفتاری واضطراب حریق زدگان ، تعرض کند. هدایت خان که از قلعه خارج و به کشتی نزدیک می شد ، به تیری از پای در آمد. سرش را بریدند ، به درگاه آغا محمد خان بردند و در این کار به قدری شتاب و تظاهر کردند که هنوز در اشاره به شتاب اشخاص عجول و متظاهر گفته می شود : "مگر سر اتورخان رشتی را می بری ؟ یا مگر سر اتورخان رشتی را آورده ؟(1201 ه.ق) پس از این واقعه فرزندان هدایت خان "فتحعلی خان و حسینعلی خان" دستگیر و به تهران فرستاده می شوند که به مناسبت انتساب به خاندان سلطنتی (عمه امیر هدایت خان بانوی حرم محمد حسن خان قاجار بود و همچنین جدۀ انان از خانواده سلطنتی صفویه بود) در دربار قاجار تحت نظارت قرار می گیرند تا نوبت سلطنت به فتحعلی شاه می رسد او فتحعلی خان را با عنوان "ایشیک آقاسی" به آذربایجان و حسینعلی خان را به عنوان حاکم به غرب گیلان گسیل می دارد (نک : فتحعلی خان فومنی ، حسینعلی خان).  درباره امیر هدایت خان نظرات متضادی در یادداشتهای زمان یا نزدیک به زمان ثبت شده است. تاریخ نویسان عهد قاجار با اینکه بر سر سفره نعمت پادشاه وقت نشسته بودند ، درباره امیر هدایت خان چنین قضاوت کرده اند : "... آن نهنگ لجّۀ سخا ... از پای درآمد" و او را نهنگ لجّۀ سخا دانسته اند. طوفان هزار جریبی درباره سخای هدایت خان چنین وصف کرده است : دوشم آمد حاتم طائی به خواب گفتم ای بزمت به از بستان مرا می شدی گر زنده یکبار دگر می شد این دشوارها ، آسان مرا گفت طوفان گیرم آمد در بدن از دعای دوستداران جان مرا لیک چون مانم ؟ که هر دم در سخا می کُشد رشکِ هدایت خان مرا از یادگاریهای امیر هدایت خان در رشت فاضلاب آب کش وسیعی بود که با آجر و ساروج ایجاد کرد که آثار آن در جریان احداث اولین خیابان سراسری رشت در چند نقطه از جمله زیر بنائی که در نبش گذر حمام آقا بزرگ ساختمان می شد ، مشاهده گردید. (این گذر در گذشته جزء محله "علمداران" بوده که این نام فراموش شده است). از یادگاری های دیگر ایجاد کانالی بود برای رساندن آب مشروب به دارالاماره هدایت خانی که مازاد آن به خارج از دارالاماره برای استفاده اهالی هدایت می شد. کانال مذبور به علت ساختمان هایی که بعداً در محوطه دارالاماره به وجود آمد ، کور شد. فقط رشته باریکی آب در خارج از محوطه دارالاماره که بعداً مقر حکام رشت شده بود ، ظاهر می شد که زنان ساکن اطراف خانه و سالن تئاتر آوادیس که بعضاً یهودی بوده اند ، از آن باریک برای شستن حصیر ولباس خانه و اهل خانه استفاده می نمودند.  آن آب باریک هم بعد از آنکه عمارت دارالحکومه را برچیدند و به جای آن مؤسسات اداره دخانیات را بوجود آوردند ، به کلی قطع شد. قابل یادآوری است که هنگام پی کنی ساختمان های جدید ، سکه هایی کوچک از نوع پول سیاه ، ضرب رشت یافت شد که نقش ماهیِ درهم داشت. تاریخ سکه محو شده بود ولی بر یک روی آن "ضرب رشت" دیده می شد. --------------------------------------------------- آقای احمد شاملو در کتاب "کوچه" جلد اول _ حرف الف _ صفحۀ 105 می نویسد : "اَتَرخان رشتی یا اَتَرخان اعظم ، شخصی افسانه ای که مظهر تمول سرشار و اصالت خانوادگی ، و در نتیجه ، اعتبار و نفوذ و اهمیت محلی و منطقه ای است". در مورد نو کیسه ای که اصل و نسب خود را فراموش کرده ، به اعتبار ثروت یا مقامی که به چنگ آورده است ، دیگران را به کبر و ناز نگاه میکند ، می گویند اگر کسی نمی شناختش ، ادعا می کرد نوۀ اترخان رشتیم. "هدایت الله خان فرزند حاجی آقا جمال و نوۀ امیره دباج فومنی همان کسی است که بر حسب نوشته آقای حسین محبوب اردکانی به اتورخان رشتی مشهور است". در پانویس صفحۀ 233 از کتاب گیلان در گذرگاه زمان _ تألیف ابراهیم فخرائی آمده است : "اتورخان رشتی را در طهران بنام مردی صاحب ثروت و گشاده دست نام می برند".

فتح الله خان اکبر(میرزا کریم خان رشتی) سپهدار اعظم

فتح الله خان اکبر (زاده ۱۲۳۴ خورشیدی در رشت- درگذشته ۱۳۱۷ در تهران) ملقب به سپهدار اعظم و معروف به سپهدار رشتی نماینده مجلس، وزیر و نخست‌وزیر ایران در دوران مشروطه از آبان تا اسفند ۱۲۹۹ ه‍. ش بود.

در زمانهای مختلف او با لقبهای پی در پی مانند بیگلربیگی، سالار افخم، سالار اعظم، سردار منصور (از ۱۳۲۰) و سپهدار اعظم (از ۱۳۳۳) شناخته شده‌است.

اوان زندگی

فتح الله، یکی از نامداران ثروتمند گیلان، فرزند حاج میرزا محمدعلی امشه‌ای معروف به حاجی خان در سال ۱۲۷۳ ه‍. ق (۱۲۳۴ ه‍. ش) به دنیا آمد و پس از اتمام تحصیلات در حد سطح، همچون پسرعمویش صادق خان اکبر محتشم الملک (سردار معتمد بعدی) وارد تشکیلات عریض و طویل عموی متمول و متنفذ خود اکبر خان بیگلربیگی (مالک و حاکم مشهور دوره ناصری و اجاره دار گمرکات شمال ایران) گردید.

او و صادق خان خیلی زود مورد توجه اکبر خان قرار گرفتند و به نامزدی دو دختر او درآمدند. لیکن هنوز این نامزدی به ازدواج نینجامیده بود که اکبر خان در سال ۱۳۰۷ ه. ق بدرود حیات گفت و فتح الله خان با هدف حفظ دارایی بیگلربیگی در خانواده، ترجیح داد بجای دخترعمو با بیوه جوان عموی خود ازدواج کند. از قضا دختری که نامزد فتح الله خان بود، اندکی بعد درگذشت و تمامی ثروت اکبر خان به تنها دختر و بیوهٔ او و در واقع به فتح الله خان و صادق خان رسید.

فعالیت سیاسی

 
فتح‌الله اکبر

فتح الله خان در همان سال ۱۳۰۷ ه‍. ق با درجه امیر تومانی و عنوان بیگلربیگی اجاره دار گمرکات شمال ایران شد و بر جای عموی خود نشست و به تدریج ملقب به سالار افخم، سالار اعظم و سردار منصور شد.

فتح الله خان سردار منصور مقارن با انقلاب مشروطیت برای اداره تلگراف خانه راهی پایتخت و در آنجا با آزادی خواهان و مشروطه طلبان آشنا شد و به آنان پیوست.

در سال ۱۳۱۸ ه‍. ق سرویس پستی به مبلغ ۶۰٬۰۰۰ تومان در سال به فتح الله خان اجاره داده شد، و او به عنوان وزیر پست انتخاب شد. پس از شروع به کار دولت مشروطه، او از جنبش قانونخواهی حمایت کرد و یک روز پس از برکناری از سمت وزیر پست و تلگراف در سال ۱۳۲۶ ه‍. ق دو هفته پیش از به توپ بسته شدن مجلس شورای ملی، به فرمان محمدعلی شاه قاجار به کلات در خراسان تبعید شد. ولی چندی بعد که عمو زادگانش؛ میرزا کریم خان رشتی، عبدالحسین خان معزالسلطان (سردار محیی)، عمیدالسلطان و... با همکاری دیگر مشروطه خواهان انقلاب محرم ۱۳۲۷ ه. ق رشت را به راه انداختند و پس از آن قزوین و تهران را فتح کردند، او نیز قدرت یافت و به عضویت کمیسیون ۲۸ نفره سران مشروطه درآمد و دوباره به وزارت پست و تلگراف منصوب شد.

او پس از آن در کابینه‌های اول، دوم و سوم محمدولی خان تنکابنی سپهدار اعظم در سمت خود ابقاء شد و در کابینه چهارم او به سمت وزارت عدلیه منصوب گردید (۱۳۲۷ و ۱۳۲۸ ه‍. ق).

سردار منصور در سال ۱۳۳۳ ه‍. ق به ترتیب در کابینه‌های عین الدوله و فرمانفرما وزیر عدلیه و وزیر پست و تلگراف شد و همچنین در این سال از طرف اهالی طوالش و کرگانرود به نمایندگی دوره سوم مجلس شورای ملی برگزیده شد که به جهت تصدی پست دولتی از پذیرفتن آن خودداری کرد. در سال ۱۳۳۴ ه‍. ق که محمدولی خان تنکابنی با لقب سپهسالار اعظم مجدداً رئیس‌الوزراء شد، فتح الله خان هم با لقب سپهدار اعظم مجدداً وزیر پست و تلگراف شد. به همین خاطر در تاریخ، محمدولی خان به سپهدار تنکابنی و فتح الله خان به سپهدار رشتی نامبردارند.

او از سال ۱۳۳۶ ه‍. ق (۱۲۹۵ ه‍. ش) در سه کابینه وثوق الدوله وزیر داخله و وزیر جنگ شد. تا اینکه در آبان ۱۲۹۹ ه‍. ش (۱۳۳۹ ه‍. ق) فرمان ریاست الوزرایی به نام او صادر شد. لیکن کابینه او پس از سه ماه با وقوع کودتای رضا خان میرپنج (سردار سپه و رضا شاه بعدی) سقوط کرد. پس از کودتا او در سفارت بریتانیا در تهران پناهنده شد و سپس به خانه‌اش در رشت رفت، جایی که تا زمان فوت اش در سال ۱۳۱۷ بیصدا در آن زیست.

سپهدار رشتی در سال‌های ۱۳۰۰ تا ۱۳۰۴ ه‍. ش نمایندگی رشت را در ادوار چهارم و پنجم مجلس شورای ملی بر عهده داشت، ولی پس از انقراض قاجاریه و روی کار آمدن سلسلهٔ پهلوی از فعالیت سیاسی کناره گرفت.

او عاقبت در سال ۱۳۱۷ ه‍. ش در تهران چشم از جهان فروبست و در گورستان ابن بابویه در آرام گاه خانوادگی به خاک سپرده شد.

ارزیابی شخصیت

او اغلب احمق تصویر شده، ولی شغل و اقداماتش القا می‌کنند که احتمالاً ساده‌لوحی او حساب شده بوده‌است. یک مرد بریتانیایی به نام هنری سوج لندور او را باهوش، زیرک و مهربان یافت.

 

دکتر عنایت‌الله رضا

عنایت‌الله رضا (۱۸ خرداد ۱۲۹۹ در رشت - ۲۰ تیر ۱۳۸۹) فلسفه‌دان، نویسنده و مترجم و محقق تاریخ و جغرافیای تاریخی ایرانی بود. او برادر پروفسور فضل‌الله رضا است.

زندگی

عنایت‌الله رضا در ۱۸ خرداد ۱۲۹۹ در رشت در خانواده‌ای روحانی که از دیرباز در گیلان صاحب نفوذ بودند متولد گردید. نام خانوادگی او منسوب به حاجی آقا رضاست که از مجتهدان عالی قدر گیلان بوده‌است. اجداد او، پدر و پدربزرگ همه از مراجع گیلان بودند. هنگام تولد او زمانی بود که روس‌ها قیام جنگل را تحت فشار قرار داده بودند و میرزا کوچک‌خان به کوهستان پناهنده شده بود. خانواده او که از میرزا حمایت می‌کرد ناچار شدند به دلیل ورود نیروهای بلشویک شوروی به گیلان، آنجا را ترک کنند. او کودکی چهل‌روزه بود که خانواده به تهران نقل مکان کردند. مدتی در تهران اقامت داشتند و بعد از پایان ماجرا به رشت برگشتند.

بعد دوباره موقعی که او ۵ ـ ۶ ساله بود، خانواده او مجدداً به تهران آمدند. او تحصیلات ابتدایی را گرچه از رشت شروع کرد ولی بلافاصله از کلاس دوم دبستان به تهران آمد و در مدرسه ادب در سرچشمه تحصیل کرد. از کلاس چهارم ابتدایی دوباره به رشت برگشت. دوره ابتدایی و دوره اول متوسطه را هم در رشت تمام کرد. بعد از سال ۱۳۱۵ بود که به تهران آمد و در مدرسه دارالفنون به تحصیل پرداخت. بعد به نظام، به دانشکده افسری، رفت و در آنجا افسر شد. از آنجا که در سال ۱۳۱۸ رشته هوایی در دانشکده افسری به طور مستقل وجود نداشت، دانشجویانی که افسر می‌شدند اعلام می‌کردند که می‌خواهند به رشته دریایی و یا هوایی بروند. او به رشته هوایی رفت و از آن زمان در نیروی هوایی خدمت کرد و افسر خلبان نیروی هوایی بود و بعد دانشکده دیده‌بانی نیروی هوایی را تمام کرد.

تحصیلات ابتدایی و متوسطه عنایت الله رضا در شهرهای رشت و تهران سپری شد و او در سال ۱۳۱۶ خورشیدی دیپلم متوسطه خود را در رشته ادبیات از دبیرستان دارالفنون اخذ کرد و سپس در همان سال در دانشکده افسری ثبت نام کرد و در سال ۱۳۱۸ به جرگه افسران ارتش ایران پیوست. پس از پایان رساندن دانشکده افسری در نیروی هوایی ارتش پذیرفته شد ودر آنجا دوره خلبانی هواپیماهای جنگی را گذراند.

عضویت در حزب توده

عنایت الله رضا پس از شهریور ۱۳۲۰، در آن ایام پر التهاب و پر تب و تاب سیاسی و اجتماعی ایران، به گفته خودش «مشکلات کشور سبب شد که به حزب توده رو بیاورد». در همین ارتباط در سال ۱۳۲۴ بازداشت و سپس به کرمان تبعید و زندانی شد. در اوایل سال ۱۳۲۵ پس از آزادی از زندان به دستور کمیته مرکزی حزب عازم آذربایجان شده و در اردیبهشت ۱۳۲۵ در آنجا به عنوان معاون نیروی هوایی حکومت دموکرات آذربایجان مشغول شد. تا اینکه شب ۲۱ آذر ۱۳۲۵ دستور داده شد که به خارج بروند. در نتیجه تبریز را ترک کردند و به همراه افراد خانواده ـ همسر و دو فرزندش ـ به شوروی رفتند.

از آن پس به سبب بروز اختلاف با سران فرقه دموکرات آذربایجان در مورد تاسیس فرقه در ایران و اعلام رسمی ایشان در کنفرانس باکو مبنی بر انجام این امر به مثابه یک خیانت، از سوی سران دستگاه حاکمه جمهوری شوروی آذربایجان (اران قفقاز) از جمله رئیس جمهوری وقت و همچنین دبیر اول کمیته مرکزی حزب کمونیست آذربایجان به اتفاق چند نفر دیگر از فرقه دموکرات اخراج و از کار نیز برکنار شد. در نتیجه مجبور به عزیمت از شوروی به کشور چین شد. در آنجا به اتفاق چند تن دیگر بخش فارسی رادیو پکن را تاسیس نمود. بعد از دو سال با توجه به برخی تعبیرات در شوروی و برکناری سران جمهوری شوروی آذربایجان، به سبب دشواری تحصیل فرزندانشان در چین و آشنایی آنها به زبان روسی، دعوت بازگشت به شوروی را پذیرفته و در اواخر ۱۹۵۹ به مسکو بازگشت و در بخش فارسی رادیو مسکو تا سال ۱۹۶۷ به فعالیت ادامه داد.

دوران تبعید ناخواسته حدود ۲۰ سال به طول انجامید. او در این دوره تبعید نخست پس از چهار سال تحصیل در دانشکده حزب کمونیست شهر باکو موفق به اخذ مدرک لیسانس شد و پس از آن در سال ۱۳۳۵ در آزمون دکترای رشته فلسفه دانشگاه دولتی از رسالهٔ خود «اندیشه‌های کسروی» به راهنمایی پرفسور ماکاولسکی از استادان بزرگ فلسفه در اتحاد جماهیر شوروی با درجه عالی دفاع کرد.

بازگشت به ایران و فعالیت‌های علمی

عنایت‌الله رضا سرانجام در سال ۱۳۴۷ به ایران بازگشت و در کتابخانه ملی پهلوی که در آن زمان یکی از مراکز ایران‌شناسی بود به کار مشغول شد و سپس برای تدریس در مراکز دانشگاهی به همکاری دعوت شد. پس از ورود به ایران ابتدا به سمت متصدی کتاب‌های روسی در کتابخانه پهلوی سابق (بخش کنگره جهانی ایرانشناسی) و بعد به عنوان معاون علمی و پژوهشی آن کتابخانه مشغول شد. پس از انقلاب اسلامی ایران نیز مسئولیت کتابخانه به او واگذار شد اما به سبب بیماری و عزیمت شش ماهه به خارج از ایران به منظور معالجه ادامه کار میسر نگردید. وی از سال ۱۳۶۵ در مرکز دایره‌المعارف بزرگ اسلامی به عنوان مدیر بخش جغرافیا و عضو شورای عالی علمی فعالیت می‌کرد.

دکتر عنایت‌الله رضا در ۲۰ تیر ۱۳۸۹ در ۹۰ سالگی از دنیا رفت.

وی دارای بیش از 120مقاله در دائره‌المعارف بزرگ اسلامی و بیش از 60 مقاله در مجلات و نشریات خارج از مرکز دائره‌المعارف و همچنین10مقاله ترجمه شده در مجلات و نشریات مختلف است.

برخی از آثار عنایت‌الله رضا:

•اورارتو
•تمدن ایران ساسانی نوشته لوکونین
•طبقه جدید تحلیلی از تحول جامعه کمونیست نوشته میلوان جیلاس
•اسرار مرگ استالین نوشته آوتور خانوف
•به زمامداران شوروی نوشته سولژنیتسین
•منابع کمونیسم روسی و مفهوم آن نوشته نیکلای الکساندرویچ بردیایف
•نیکتا خروشچف، سالهای حاکمیت به ضمیمه متن کامل گزارش خروشچف در جلسه
•سری کنگره بیستم شوروی
•گفت‌وگو با استالین، نوشته میلوان جیلاس
•سیزده روزی‌که کرملین را لرزاند (انقلاب مجارستان) نوشته تیبور مرای
•خاطرات بوریس باژانف، رئیس دبیرخانه دفتر سیاسی حزب کمونیست اتحاد شوروی
•تاریخ سری جنایتهای استالین، نوشته آرلف
•شهرهای ایران در دوران پارتیان و ساسانیان، نوشته پیگولوسکایا
•اعراب حدود مرزهای روم شرقی و ایران در سده های 4-6 میلادی، نوشته پیگولوسکایا
•آذربایجان واران ( آلبانیای قفقاز)
•ایران از دوران باستان تا آغاز عهد مغول
•کمونیسم و دموکراسی
•مارکسیسم و ماجرای بیگانگی انسان
•ایران و ترکان در روزگار ساسانیان
•کمونیسم اروپایی

 

افتخارات

 

  • کتاب‌های شهرهای ایران در روزگار پارتیان و ساسانیان و اعراب حدود مرزهای روم شرقی و ایران در سده‌های چهارم – ششم میلادی ترجمه عنایت الله رضا به ترتیب در دوره های هفتم و دوازدهم کتاب سال جمهوری اسلامی ایران از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به عنوان کتاب سال برگزیده شدند.
  • دارای بیش از ۱۲۰ مقاله در دائره‌المعارف بزرگ اسلامی
  • بیش از ۶۰ مقاله در مجلات و نشریات خارج از مرکز دائره المعارف
  • و۱۰ مقاله ترجمه شده در مجلات و نشریات مختلف.

 

منبع منبع

رضا رادمنش

رضا رادمنش (۱۳۶۳ - ۱۲۸۴) از رهبران جنبش کمونیستی ایران، دبیر اول حزب توده ایران از ۱۳۲۷ تا ۱۳۴۹، و رییس فراکسیون این حزب و نماینده لاهیجان و لنگرود و رییس فراکسیون پارلمانی حزب توده ایران در چهاردهمین مجلس شورای ملی بود. او از نخستین دانش‌آموختگان ایرانی در رشته فیزیک مدرن بود، و سالها به تدریس و تحقیق فیزیک در دانشگاه لایپزیگ و آکادمی علوم آلمان شرقی مشغول بود.

اوان زندگی

او فرزند معزّالممالک و نوه دختری فئودال بزرگ گیلان، امین دیوان، بود. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه حقیقت همان شهر و تحصیلات دوره متوسطه را در دبیرستان دارالفنون تهران انجام داد و در آنجا با پسردایی اش محمدعلی مجتهدی هم اتاق بود. او در سال ۱۳۰۷ جزء نخستین گروه محصّلین اعزامی به فرانسه رفت. وی پس از این‌که از دانشگاه (کان نرماندی) لیسانسیه علوم و مهندس الکترومکانیک شد، به دانشگاه سوربن راه یافت و در رشته فیزیک درجه دکترای دولتی را اخذ کرد و بالاخره در سال ۱۳۱۴ به ایران بازگشت و بعد از شش ماه تدریس در دانشکده فنّی دانشگاه تهران، برای انجام خدمت نظام وظیفه به دانشکده افسری اعزام شد.

دکتر رادمنش هنگام تحصیل در فرانسه توسط ایرج اسکندری با دکتر تقی ارانی که در برلین اقامت داشت آشنا شد و به این ترتیب هنگامی که به ایران بازگشت، در سازمان مخفی حزب کمونیست که توسط دکتر ارانی رهبری می‌شد، به فعالیت پرداخت. هنگامی که پلیس مختاری رضا شاه در سال ۱۳۱۵ این سازمان را کشف نمود، دکتر رادمنش نیز که با درجه افسری خدمت نظام وظیفه را انجام می‌داد، جزء دسته ۵۳ نفر دستگیر و به پنج سال زندان محکوم شد.

با این همه، رادمنش پس از خلاصی از زندان در شهریور ۱۳۲۰، هسته مرکزی حزب توده را پی‌ریزی کرد و از رهبران اولیه آن شد. وی مدّتی دبیر سازمان جوانان و دبیر تشکیلات حزب بود. در بهمن ماه ۱۳۲۷ پس از حادثه تیراندازی به شاه در دانشگاه تهران که به اعلام انحلال حزب توده از سوی محمّدرضا شاه منجر شد، مدّتی در تهران مخفی بود و بعد از این‌که در دادگاه نظامی، به‌طور غیابی به اعدام محکوم شد، به شوروی گریخت.

او دکترای فیزیک داشت و پس از این که در سال ۱۳۴۸ از دبیر اولی حزب کنار رفت، به کار در آکادمی علوم فیزیک جمهوری دموکراتیک آلمان پرداخت. هرچند این شغل را در ابتدا برای راضی نگه داشتن رادمنش به او داده بودند، ولی این پیرمرد لاهیجانی با ذهن فعال اش که برای سیاست ساخته نشده نبود سریعاً مورد احترام همکارانش قرار گرفت و موفق شد چند رساله علمی در مجلات تخصصی آلمان شرقی منتشر کند. پسرش رامین نیز یک فیزیکدان درجه اول شد. او مانند پدرش در رشته فیزیک اتمی تحصیل کرد و با درجه ممتاز تحصیلاتش را به پایان رسانید و دکترایش را گذراند و در همان شعبه آکادمی جمهوری دموکراتیک آلمان در لایپزیک مشغول به کار شد. دخترش در رشته پزشکی تحصیل کرد و او هم با مادرش در لایپزیک زندگی می‌کرد.

پس از انقلاب اسلامی، دکتر رادمنش مانند ایرج اسکندری با سیاست‌های حزب توده و نورالدین کیانوری در همراهی با خط امام موافق نبود و حاضر نشد همراهی کند. کیانوری می‌ترسید عدم فعالیت رادمنش باعث رویگردانی رفقای قدیمی شود. به همین دلیل با کمک رفقای شوروی و آلمان شرقی به رادمنش فشار آوردند که برای روزنامه‌های حزب مقاله بنویسد. رادمنش این فشارها را پذیرفت، ولی هرگز از سیاست‌های کیانوری پشتیبانی نکرد و هیچ مطلبی برای نامه مردم ننوشت.

رادمنش به راحتی به همکارانش اعتماد می‌کرد. او باور نمی‌کرد کسی مثل حسین یزدی جاسوس باشد و هرگز نپذیرفت عباسعلی شهریاری ساواکی است.[۳]

وی پس از انقلاب ایران برای دیدار از خانواده، شهر و دوستان دانشگاهی خود به ایران مراجعت کرد و بعد از شش ماه اقامت در ایران مجدّداً به لایپزیک رفت و به کارهای دانشگاهی خود ادامه داد. دکتر رادمنش پس از یورش به حزب توده ایران و کشتار رهبران و کادرهای حزب، در جلسه پلنوم هجدهم کمیته مرکزی حزب توده ایران از سازمان دهندگان دوباره رهبری حزب توده ایران بود.

دکتر رادمنش در زمستان ۱۳۶۳ در آستانه هشتاد سالگی در بیمارستان مخصوص سران احزاب کمونیست در برلین شرقی درگذشت و در گورستان لایپزیک به خاک سپرده شد.

منبع